قالب میهن بلاگ قالب میهن بلاگ download  قالب بلاگفا قالب وبلاگ قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب بلاگ اسکای

پسر آریایی
دل وقتی مهربونه شادی میاد می‌مونه خوشبختی از رو دیوار سر می‌كشه تو خونه
نویسندگان
پیوندهای روزانه

ها ها ها!

ها ها ها!

حدس اشتباه

معلم: باز هم که صورتت رو نشستی؟من از صورتت می تونم بفهم که امروز صبح چی خوردی؟

دانش آموز:چی خوردم آقا؟

معلم:تخم مرغ.

دانش آموز:اشتباه کردید آقا! من دیروز تخم مرغ خوردم!

 

یک نفر دیگر

ناظم: تو که قدت از بقیه بلندتره، برو ته صف وایسا.

دانش آموز رفت ته صف و برگشت.

ناظم: پس چرا برگشتی؟

دانش آموز: آخه یه نفر دیگه ته صف وایساده بود!

 

زیست شناسی

معلم: دو تا حیوان دوزیست نام ببر.

دانش آموز: قورباغه ی نر و قورباغه ی ماده!

 

میل

معلم: وقتی می گویم «دانش آموزان تکالیف خود را با میل انجام می دهند.» کلمه ی میل در این جمله چه نوع کلمه ای است؟

دانش آموز: آقا اجازه؟ حرف اضافه!

 

خالی بندی

اولی: یه روز توپم رو اون قدر محکم شوت کردم که تمام آسمون رو رد کرد و رفت صاف وسط کره ی ماه!

دومی: نه؟! پس اون توپی که خورد توی سرم، تو شوت کرده بودی؟

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:دوچره،همشهری




طبقه بندی: سخنان لطیف،  جوك، 
برچسب ها: جوك، سخنان لطیف، ها ها ها!،  
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 07:04 ق.ظ ] [ محمد ]

لبخند بزن

لبخند بزن

 

 زمان گذشته

معلم دستور زبان فارسی از بچه ها پرسید: وقتی من می گویم جوان هستم، زمان حال است؟

شاگردان گفتند: نه آقا زمان خیلی خیلی گذشته است.

 

 شوخی

معلم: مریم بگو ببینم تو از چه گلی خوشت می آید؟

مریم: خانم اجازه! گل اقاقیا

معلم: خوب، حالا اسم گلی را که گفتی بنویس.

مریم: نه خانم شوخی کردم، ما از گل «رز» خوشمان می آید.

 

 هوای خوب

معلم: رضا! بگو ببینم وقتی هوا خوب است چه چیز را بالای سر خودمان می بینیم؟

رضا: آسمان، خورشید، ماه و ستاره

معلم: آفرین! خوب اگرباران بیاید چه می بینیم؟

رضا: چتر!

 

صدای آب

معلم: آب چند بخش است؟

رضا: یک بخش

معلم: آفرین، صدایش چیه؟

رضا: شرشر!

 

درس عبرت

معلم: احمد چرا مشق هایت را ننوشتی؟

احمد: آقا معلم می خواستم شما منو تنبیه کنید تا دانش آموزان دیگه از این کار من درس عبرت بگیرند.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:سایت افتاب




طبقه بندی: سخنان لطیف،  جوك، 
برچسب ها: جوك، سخنان لطیف، لبخند بزن،  
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ محمد ]




روز معلم بر شما معلمای عزیزم مبارك باد



ورق هاى دفتر من سیاه مى شوند و گیسوان تو سپید
من قد مى کشم تا تو نفس مى کشى...

هر روز
در تو پیامبرى بامن سخن مى گوید
که چشم هایش از بى خوابى سُرخ اند
آه!

در کلاس درس تو
حتى تخته سیاه روسفید شد
من هنوز شرمنده...

چقدر خسته ات کردم...
آورده اند که...

 


هدیه

شخصى در مدینه، مدرسه اى بنا کرده و به آموزش کودکان مشغول بود. روزى یکى از فرزندان امام حسین علیه السلام به مدرسه وى رفت و آیه شریفه «الحمد لله رب العالمین» را آموخت. وقتى به منزل برگشت، آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه از معلم آموخته است.

امام حسین علیه السلام هدایاى بسیارى براى معلم فرستاد؛ آن گونه که موجب شگفتى گروهى از یاران آن حضرت شد.

آنها نزد امام آمدند و عرض کردند: آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه، این همه براى وى فرستاده اید؟ حضرت فرمود: آنچه دادم، چگونه برابرى مى کند با ارزش آنچه او به پسرم آموخته است؟

 
 
خاله‌ها و عموهای عزیزم
 
روزتون مبارك
 
از اینكه برای ما اینهمه زحمت می‌كشید از همتون متشكرم
 
خیلی خیلی دوستون دارم
 
 
 
 



برچسب ها: خاندان نور، روز معلم،  
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ محمد ]

چگونه عکس بگیریم!

یکی از بهترین عکاسان جهان، گفته است "عکاسی یعنی طوری به جهان نگاه کنیم که برای اولین بار است آن را می‏بینیم. برای اینکه بتوانیم از موضوعی خوب عکس بگیریم باید با موارد زیر آشنا باشیم.

1- کادر عکاسی

پنجره مستطیل شکل دوربین که از آن به منظره نگاه می‏کنیم را کادر عکاسی می‏گویند.

برای تمرین خوب دیدن بهتر است یک کاغذ را بردارید و یک کادر مستطیل شکل درون آن ایجاد کنید سپس توسط این کادر به موضوعات مختلف نگاه کنید.

یا اینکه می‏شود از کادر دوربین برای این کار استفاده کرد. بیشتر وقت‏ها ما یاد گرفته‏ایم که موضوعی که می‏خواهیم از آن عکس بگیریم را در وسط کادر قرار بدهیم.

برای بهتر عکس گرفتن به کادر زیر نگاه کنید که به سه قسمت مساوی تقسیم شده است.

چگونه عکس بگیریم!

 

چگونه عکس بگیریم!

در جائی که خط‏های عمودی وافقی همدیگر را قطع کرده‏اند بهترین نقاطی است که موضوع می‏تواند در آنجا قرار بگیرد. که به این نقطه‏ها (نقاط طلائی) گویند.

2- موضوع جالب

انتخاب موضوع جالب، قدم اول است. پیش از گرفتن عکس از خود بپرسیم چه چیزی توجه ما را برای عکس گرفتن به خود جلب کرده و سعی کنیم آن را به روشنی در عکسی که می‏گیریم نشان دهیم.

چگونه عکس بگیریم!

همچنین از یک موضوع می‏توان عکس‏های زیادی از جهت‏های مختلف یا به شکل‏های گوناگون گرفت و این کار به ما کمک می‏کند برای انتخاب بهترین عکس.

چگونه عکس بگیریم!

زمانی که می‏خواهیم عکس بگیریم باید در کادر عکاسی نگاه کنیم و آنچه راکه نمی‏خواهیم در عکس باشد حذف کنیم. همه‏ی دوربین‏ها قابلیت این را ندارند که موضوع مورد نظر را بزرگ کنند برای همین گاهی نیاز است،

دو سه قدم به موضوع نزدیک شد. تا قسمت‏های اضافه حذف شود.

چگونه عکس بگیریم!

چگونه عکس بگیریم!

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:شبکه کودک و نوجوان




طبقه بندی: بازی و سرگرمی ،  آموزش، 
برچسب ها: آموزش، سرگرمی، چگونه عكس بگیریم!،  
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ محمد ]

لطفاً اخم نکنید

لطفاً اخم نکنید

امتحان ریاضی

کیوان همیشه در درس ریاضی، صعیف بود. یک روز به آشپزخانه رفت. می خواست یواشکی چند تا کتلت بردارد و پشیمان شد و این کار را نکرد.

- این هم امتحان ریاضی است... باید به مادرم جواب بدهم که : چند تا کتلت این جا بوده؟ چند تا خورده ام و چند تا باقی مانده؟ بعدش هم باید بگویم به هر مهمان چند تا کتلت می رسد.

 

سوپ

- گارسون! آهای گارسون! من توی این سوپی که برایم آورده ای، هشت تا موچه ی مُرده پیدا کردم.

- خب معلوم است قربان! مورچه ها فقط توی خشکی زندگی می کنند.

 

مگس

دو تا مگش داشتند ناهار می خوردند. مگس اولی به دومی گفت: « آه ! ... حالم را به هم زدی... باز که داری با دست های تمیز غذا می خوری !

 

زیرشلواری

آقا پرویز با کت و شلوار خوابیده بود. صبح که بیدار شد، به او گفتند: « آقا پرویز، چرا نگفتی برایت زیر شلواری بیاوریم تا راحت بخوابی؟ »

«گفت : راحت خوابیدم. چون که خودم زیر شلوارم، شلوار راحتی پوشیده بودم...»

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:مجله رشد




طبقه بندی: سخنان لطیف،  جوك، 
برچسب ها: سخنان لطیف، جوك، لطفا اخم نكنید،  
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 03:45 ب.ظ ] [ محمد ]

بزرگترن موش دنیا

بزرگترن موش دنیا

 

این جانور یك تنی حدود چهار میلیون سال پیش در باتلاق‌های آمریكای جنوبی زندگی می‌كرده است. این گونه كه به تازگی كشف شده است بزرگترین عضو شناخته شده گروه “رودنشیا”‌”ھ جوندگان است.

کپی‌بارا، بزرگ‌ترین جونده روی زمین و بومی آمریکای مرکزی و جنوبی است. این جانور به رغم داشتن این ظاهر ترسناك، گوشخوار نبوده و بیشتر شبیه كرگدن بوده تا موش.

كارشناسان می‌گویند، دندان‌های آسیاب كوچك این موش نشان می‌دهند كه این جانور، ماهیچه‌های ضعیفی برای جویدن غذا داشته و احتمالا از سبزیجات، میوه نرم و گیاهان آبزی تر و تازه تغذیه می‌كرده است.

او استخوان بندی درشتی دارد . جثه ای درشت و بشکه ای شکل ، سری کوچک و دراز و پوششی قهوهای و نارنجی رنگ دارد . کاپی بارای بالغ تا 130 سانتیمتر طول پیدا می کند و می تواند تا 65 کیلو وزن پیدا کند که شبیه به یک کوتوله است.

آنها پاهایی کوتاه دارند. دم ندارند و دهانشان دارای بیست دندان است . پاهای عقب کاپیبارا اندکی بزرگ تر از پاهای جلویی اند و گوش ها در بالای سر قرار دارند . ماده ها اندکی یزرگ تر و سنگین تر از نرها اند . گفته می شود گونه ی بسیار بزرگ تری از کاپی بارا قبلا موجود بوده که هشت بار بزرگتر از گونه های موجود بوده و امروزه منقرض شده .

بزرگترن موش دنیا

آنها مانند باقی جوندگان ، دندان های جلویی کاپیباراها همچنان رشد می کند. کاپی باراها سیستم هاضمه ی فوق العاده قوی ای دارند و 75 درصد از غذایی که مصرف می کنند منحصر است در 3 الی 6 گونه ی گیاهی .کاپیباراها در اکثر کشورهای آمریکای جنوبی و بیشتر در نواحی مردابی و رودخانه ای زندگی می کنند. کاپی باراها میوه هم می خورند و یک کاپی بارای بالغ روزانه 2,5 الی 3,5 کیلوگرم غذا مصرف می کند.

کاپیباراها مثل گاوها قابلیت نوشخوار کردن دارند. کاپیباراها موجوداتی اجتماعی اند و در گروه های ده تا سی تایی زندگی می کنند. رهبری گروه با یک نر بالغ است. کاپیباراها از طریق صدا با هم ارتباط برقرار می کنند.

کاپیباراها شناگرانی فوق العاده اند و تا پنج دقیقه می توانند زیر آب باقی بمانند.

 

جمعیت کاپیباراها در سراسر کشورهای آمریکای جنوبی ثابت باقی مانده و برای همین جزء گونه های در معرض خطر انقراض نیستند . گرچه در برخی نقاط شکار می شوند. کاپی باراها بین 4 تا 5 سال عمر می کنند . ولی در باغ وحش ها تا 12 سال هم عمر می کنند . کاپی باراها با انسان ها مهربان اند و به انسان ها اجازه می دهند که آنها را نوازش کنند.

 

فرآوری:مهدیه زمردکار

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:مرکز حیات وحش ایران،انجمن های گفتگوی نیک صالحی




طبقه بندی: آیا می‌دانید:، 
برچسب ها: آیا می‌دانید:، شگفتی‌ها، بزرگترین موش دنیا،  
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ محمد ]

مثل یک مرغابی

مثل یک مرغابی

در کنار ده ما

دیده می شد یک رود

 رود ما دور و بَرَش

پُر مرغالبی بود

من خودم می رفتم

در کنار آن رود

توی آب خنکش

چند تا ماهی بود

تک و تنها لب آب

می نشستم گاهی

در خیالم با دست

می گرفتم ماهی

آسمان وقتی بود

صاف صاف و آبی

می پریدم در آب

مثل یک مرغابی

آه، این رود الان

نیست دیگر در ده

چون که یک سالی هست

آب آن خشکیده

نیست دیگر اینجا

ماهی و مرغابی

مانده توی ده ما

غصه ی بی آبی

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:کتاب آسمان دریا شد-ناصر کشاورز




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، مثل یك مرغابی،  
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ محمد ]

عروس دریایی

عروس دریایی

 

سلام دوستان مهربانم. همانطور که می دانید نقاشی امروز ما یک عروس دریایی است. احتمالا تا به حال یک عروس دریایی را از نزدیک ندیده اید. دیدن بهترین وسیله برای خوب نقاشی کشیدن است. اما اگر نمونه ی زنده ی آن را ندیده اید می توانید از تصاویر آن استفاده کنید و جزئیات بیشماری را در ذهن خود نگه دارید.

با دقت و ظرافت یک پیش طرح بزنید. یک بیضی که بدن و صورت او را تشکیل می دهد. همانطور که می دانید عروس دریا جزو بی مهرگان است و تمام قسمت های بدنش قابل انعطاف می باشد.

یک خط نرم و منحنی شکل بکشید تا بقیه بدن او را به این ترتیب کامل کنیم.

عروس دریایی

یک بیضی کوچک برای چشمان عروس دریاییمان در نظر می گیریم تا بتدریج آن را کامل کنیم. قسمت سر او را نیز با یک بیضی نیمه می توانید به صورت زیر در بیاورید.

عروس دریایی

این قسمت های دندانه دار را که در تصویر زیر می بینید به عروس دریایی کمک می کند تا طعمه اش را بگیرد و این قسمت را شبیه به چتری می کند که درونش خالی است. چشم دیگری که در نقاشیمان به صورت کامل دیده نمی شود نیز با یک بیضی نیمه دیگر بکشید.

عروس دریایی

در این قسمت لایه های نرمی وجود دارد که بازوهای عروس دریایی نام دارد. این بازوها به او کمک می کند تا غذایش را ببلعد.

این خطوط را با دنبال کردن مدادتان بر روی کاغذ به وجود بیاورید.

عروس دریایی

حفره های ریز و درشتی را در این قسمت به آن اضافه کنید.

عروس دریایی

این خط های نرمی را از چتر او آویزان است را با یک حرکت قلم از بالا به پائین بکشید. این رشته های باریک و شناور بازوهای دیگری است که در آن رشته های عصبی او وجود دارد.

در این مرحله می توانید جزئیاتی را که از آن آگاهی دارید به نقاشیتان اضافه کنید تا زیباتر شود.

عروس دریایی

و حالا وقت رنگ کردن این عروس دریایی زیبایتان رسیده است. هرچه سلیقه دارید به کار ببرید تا این نقاشی هم زیبا شود.

عروس دریایی

امیدوارم مثل همیشه از آن لذت برده باشید.

 

 

مهدیه زمردکار

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: بازی و سرگرمی ،  كاردستی،  آموزش، 
برچسب ها: آموزش، نقاشی، عروس دریایی،  
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ محمد ]

گلدان‌های مادربزرگ

گلدان‌های مادربزرگ

دستان پینه بسته مادربزرگ به گل های لطیف جان می داد. وقتی نوازششان می كرد گل ها مثل دخترانی كوچك، سرشان را بالا می بردند و بر دستان مادربزرگ بوسه می زدند.

مادربزرگ به باغچه اش آب نمی داد، باران می بخشید. مادربزرگ، مادربزرگ باران ها بود. لاهیجان- شهربارانی- در زیر مه های صبحگاهی مثل سر سفید مادربزرگ، مهربانی ها می كرد.

مادربزرگ از خواب برمی خاست و به طرف گل هایش می رفت؛ گلدان ها را آب می داد و نوازششان می كرد؛ سلامشان می داد و «صبح به خیر»شان می گفت. مادربزرگ مهربان من، مادربزرگ قصه های شگفت و زیبایی بود كه در شب های یلدا، خاطره ها را زنده می كرد. او از شهرها و روستاهای قدیم می گفت كه سنت های زیبایشان را برروی سفره های زندگی شان پهن می كردند.

مادربزرگ، قصه گوی گل ها بود. قصه های زیبای او گل ها را زنده تر می كرد و پرندگان كوچك و آوازخوان را از جنگل های آستانه و لاهیجان به سوی باغچه اش می كشانید.

پدرم می گفت: «مادرجان! تنها در این خانه بزرگ زندگی كردن سخته! بیا پیش خودمون- تهران- زندگی كن و این نزدیك بودن به ما رو دریغ نكن از ما.»

مادربزرگ جواب می داد: «تهران كه جای زندگی نیست! جای كاره! فقط باید كار كرد. من می خوام زندگی كنم. توی تهران زندگی كردن و زندانی شدن توی خونه های قوطی كبریتی كار من نیست پسر!» و ما می خندیدیم.

مادر بزرگ می گفت: «گل های من دور از من نمی تونن زندگی كنن. نمی تونم گل هام رو بردارم ببرم تهران. آب و هوای تهران برای گل ها خوب نیست. برای من و شما هم خوب نیست.»

خواهرم- سارا- می گفت: «ولی ما هم گل داریم. روی كمدمون پر از گله.»

ومادربزرگ جواب می داد: «گل های كاغذی كه جون ندارند. گل های پلاستیكی كه طراوت ندارند. گل های من طبیعی اند؛ جون دارند، حس دارند، با آدم حرف می زنند.» و ما خیال می كردیم گل های مادربزرگ واقعاً با او حرف می زنند.

مادربزرگ گلدان هایش را روی ایوان می گذاشت. به حیاط سرسبزش می برد، به اتاقش می برد؛ آبشان می داد. شب كه می شد صدای جیرجیرك ها، لالایی مادربزرگ و گل هایش بود كه نور مهتاب را به صورت مهربان مادربزرگ می انداخت.

مادربزرگ در یكی از همان شب ها در آرامشی عجیب رفت پیش خدا ؛ درحالی كه آن شب تمام گلدان هایش را كنارش چیده بود. صبح كه از خواب بیدار شدم، چشمان نگران پدر و اشك های مادر، چمدانمان را پر كردند تا به لاهیجان برویم. سارا- خواهرم- شاخه گلی كاغذی از روی كمد برداشت و روبانی سیاه درست كرد و بر ساقه پلاستیكی آن بست... آن روز با چشمان خیس به شمال رفتیم.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:کیهان




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، گلدان‌های مادربزرگ،  
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ محمد ]

شیر کوچولو و یازدهمین قدم 

شیر کوچولو و یازدهمین قدم

مثل همیشه یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. زیر گنبد کبود یک روز صبح زود یک شیر بزرگ بزرگ، یک بچه کوچک کوچک به دنیا آورد. کجا؟توی یک جنگل پر درخت؟ نه! توی یک غار بزرگ؟ نه!

او بچه‏اش را توی یک قفس در یک باغ وحش، توی یک شهر شلوغ به دنیا آورد.

چند روز گذشت. شیر کوچولو کمی بزرگتر شد. او هر روز شیر مادرش را می‏خورد.

با دم او بازی می‏کرد. از سرو کولش بالا می‏رفت. از اول قفس تا آخر آن فقط ده قدم بود.

شیر کوچولو وقتی ده قدم می‏رفت، سرش می‏خورد به میله‏های قفس و دنگ صدا می‏کرد و درد می‏گرفت.

شیر کوچولو خیلی زود یاد گرفت که بعد از قدم دهم دیگر جلو نرود . وقتی ده قدم می‏رفت، می‏نشست و دست و صورتش را می‏لیسید. یا اینکه دور خودش می‏چرخید تا دم خود را بگیرد یا اینکه بر می‏گشت و ده قدم می‏رفت تا برسد به میله‏های آن طرف قفس.

آدم‏های شهر هر روز می‏آمدند و او را تماشا می‏کردند و می‏خندیدند.

نگهبان باغ وحش هر روز می‏آمد و قفس را باز می‏کرد. برای مادر شیر کو چولو آب و غذا می‏گذاشت. بعد هم در قفس را می بست و می‏رفت. یک روز نگهبان باغ وحش یادش رفت در قفس را ببندد.

لای در باز ماند. شیر کوچولو از لای در بیرون را تماشا کرد. بعد پایش را از قفس بیرون گذاشت و راه افتاد. ده قدم رفت. رسید به باغچه‏ای که یک بوته بزرگ گل یاس در آن بود.

شیر کوچولو جلوتر نرفت. او ده قدم برداشته بود. خیال می‏کرد اگر قدم یازدهم را بردارد، سرش می‏خورد به میله‏های قفس و دنگ صدا می‏کند. زیر یک بوته یاس پر از گل نشست. برایش خیلی عجیب بود. چون همیشه ده قدم که می‏رفت می‏رسید به میله‏ها، ولی حالا زیر یک بوته یاس پر از گل نشسته بود، جایی که هیچ کس او را نمی‏دید. هر چه فکر کرد، چیزی نفهمید. آن وقت سرش را روی دست‏هایش گذاشت و خوابید.

از آن طرف، نگهبان باغ وحش یک دفعه یادش آمد که در قفس شیرها را نبسته است، فهمید که چه دسته گلی به آب داده است. با دو دست محکم به سرش زد و با داد و بیداد همه را خبر کرد.

همه جا را گشتند، ولی شیر کو چولو را پیدا نکردند. فکر کردند حتماً از باغ وحش بیرون رفته است. آن وقت خبر گم شدن شیر کوچولو را از رادیو به مردم شهر دادند.

عده‏ای از مردم وقتی شنیدند ، اخم کردند و گفتند (( چه بد شد ! تمام شهر را به هم می‏ریزد)).

عده دیگری از مردم گفتند :(( چه خوب شد! حالا شیر کوچولو می‏فهمد که دنیا خیلی بزرگتر از قفس کوچک اوست)).

شیر کوچولو هنوز این را نفهمیده بود، چون قدم یازدهمی‏را بر نداشته بود. او زیر بوته گل یاس خواب بود.

ماُمورهای باغ وحش، ماُمورهای پلیس را هم خبر کردند. آن ها با همه جا را دنبال شیر کوچولو گشتند، اما او را پیدا نکردند.

چند ساعت بعد، از رادیو به مردم خبر دادند، بچه شیر فراری از شهر بیرون رفته است. ممکن است به پارک رفته باشد!

آن‏ها که بچه شیر را دوست نداشتند، فوری گفتند: (( چه بد شد! حالا دیگراز ترس بچه شیر نمی‏توانیم به پارک برویم .)) اما آن‏ها که بچه شیر را دوست داشتند ، خندیدند و گفتند:(( چه خوب شد! حالا شیر کوچولو توی پارک می‏دود. و بازی می‏کند.او می‏فهمد که دنیا چقدر بزرگتر از قفس اوست.))

اما شیر کوچولو هنوز هم این را نفهمیده بود، چون قدم یازدهمی‏ را بر نداشته بود. او زیر بوته گل یاس خواب خواب بود. ماُمورهای باغ وحش و ماُمورهای پلیس با ماُ مورهای پارک، همه جای پارک را گشتند. زیر و روی درخت‏ها را نگاه کردند، اما شیر کوچولو را پیدا نکردند. آن وقت باز هم از رادیو به مردم شهر خبر دادند: شیر فراری در پارک نیست. حتماً به کوه رفته است!

آنها که از شیر بدشان می‏آمد، عصبانی شدند و داد کشیدند:(( خیلی بد شد. حالا دیگر توی کوه، خانه می سازد و آنجا می‏ماند. ما دیگر نمی‏توانیم به کوه برویم و کوهنوردی کنیم.))

اما آنهایی که از شیر بدشان نمی‏آمد، خوشحال شدند و گفتند : ((دیگر از این بهتر نمی‏شود. حالا شیر کوچولو می‏فهمد که کوه چیست و آسمان چقدر بلند است و دنیا چقدر بزرگ‏تر و قشنگ‏تر از قفس ده قدمی اوست)).

اما شیر کوچولو هیچ کدام اینها را نفهمیده بود، چون هنوز قدم یازدهم را بر نداشته بود. او زیر بوته گل یاس خواب خواب خواب بود.

همان موقع، نگهبان باغ وحش یادش افتاد که وقت غذا دادن به شیرهاست. در قفس را باز کرد و غذای شیرها را توی قفس گذاشت. شیر کوچولو تا بوی غذا را شنید. از خواب بیدار شد. چشم‏های خواب آلودش را مالید. بعد ده قدم دوید و از لای در قفس پرید سر ظرف غذا و شروع کرد به خوردن.

نگهبان او را دید و از خوشحالی فریاد کشید. بالا و پائین پرید و همه را خبر کرد. چند دقیقه بعد از رادیو به مردم خبر دادند: شیر کوچولو به قفس خودش بر گشته است.

آنهایی که از شیرها می‏ترسیدند، نفس راحتی کشیدند و گفتند: (( چه خوب شد! حالا دیگر بچه شیر، مزاحم هیچ کس نمی‏شود.)) اما آنهایی که از شیرها نمی‏ترسیدند با غصه گفتند: (( چه بد شد! شیر کوچولو نفهمید که دنیا چقدر بزرگ و قشنگ است!))

حالا سال‏های سال از این اتفاق گذشته است. بچه شیر بزرگ شده است و خودش چند تا بچه دارد، اما هنوز هم نمی‏داند اگر آن روز قدم یازدهم را بر می‏داشت، سرش به میله قفس نمی‏خورد .

شیر کوچولو و یازدهمین قدم

نمی‏داند اگر قدم دوازدهم و بعد قدم‏های دیگر را بر می‏داشت ، می‏توانست تا کجا برود و چه چیز‏ها ببیند. این روزها بچه‏های او هم قدم‏هایشان را می‏شمارند. قفس‏هایشان بیشتر از ده قدم نیست. یکی از آنها همیشه سعی می‏کند سرش را از لای میله‏های قفس بیرون بیاورد. آن وقت آنها به جای این که در قفس ده قدمی زندگی کنند، لابه لای درخت‏ها بازی می‏کنند و او برای بچه هایش تعریف می‏کند.

که دنیا چقدر بزرگ‏تر و زیباتر از یک قفس ده قدمی است. 

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:سایت آل بیت ع




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، شیر كوچولو و یازدهمین قدم،  
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 06:20 ق.ظ ] [ محمد ]

سیاره‌ی سرد 

سیاره‌ی سرد

هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره كوچكی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریك و سرد بود،بخاطر اینكه خیلی از خورشید دور بود و یك سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.

در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می كردند

آنها برای اینكه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می كردند.

یك روز اتفاق عجیبی افتاد. یكی از این موجودات عجیب كه اسمش نیلا بود، باطری چراغ قوه اش را برعكس درون چراغ قوه گذاشت.

ناگهان نور خیره كننده ای تابید و به آسمان رفت ، از كنار خورشید گذشت و به سیاره ی زمین برخورد كرد.

آن نور در روی سیاره ی زمین به یك پسر بنام بیلی و سگش برخورد كرد. نیلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش كرد ولی آن دو موجود زمینی بوسیله نور به بالا یعنی سیاره ی فلیپتون كشیده شدند. آنها در فضا به پرواز در آمدند و روی سیاره ی فلیپتون فرود آمدند.

بیلی سلام گفت و نیلا هم دستش را تكان داد.

بیلی گفت: وای، اینجا همه چیز از بستنی درست شده شده است.

سگ بیلی هم پاهایش را كه به بستنی آغشته شده بود ، لیس می زد.

نیلا با ناراحتی گفت: ولی هیچ كس اینجا بستنی نمی خورد چون هوا خیلی سرد است.

نیلا خیلی غمگین به نظر می رسید. او پرسید: آیا شما می توانید به ما كمك كنید، ما به نور خورشید احتیاج داریم تا گیاهان در سیاره ما رشد كنند؟

بیلی گفت: من یك فكری دارم. آیا می توانی ما را به خانه امان برگردانی؟

نیلا گفت: یك دقیقه صبر كن. سپس او باطریهای چراغش را برعكس قرار داد. زووووووووووم.

بیلی و سگش به كره زمین برگشتند

بیلی به حمام رفت و آینه را برداشت. او به حیاط آمد و آینه را طوری قرار داد كه اشعه خورشید كه به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فلیپتون برگردد

با این فكر بیلی، سیاره فلیپتون دیگر سرد نبود. هر روز سگ بیلی آینه را در زیر نور خورشید قرار می داد تا نور و گرمای كافی به سیاره كوچك برسد.

حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:سایت کودکانه




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، سیاره سرد،  
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ محمد ]

ترش و شیرین

ترش و شیرین

تغییرات عاطفی

مشتری: آقا کارت پستالی دارید که رویش نوشته شده باشه: فقط تو را دوست دارم؟

فروشند: بله داریم.

مشتری: پس 12 تا بدید لطفا...!!!

 

تغییر جهت

سرهنگ داشته امتحان رانندگی می گرفته.از گل مراد می پرسه: اگه یک نفر وسط خیابون بود، بوق میزنی یا چراغ؟

گل مراد: برف پاک کن جناب سرهنگ!

سرهنگ: یعنی چی؟

گل مراد: یعنی یا برو این طرف یا برو اون طرف

 

تغییر نگاه

شرلوک هلمز با دستیارش آقای واتسون میرند بیرون شهر و توی چادر می خوابند.نصفه های شب شرلوک هلمز واتسون رو بیدار می کنه و می گه: به آسمون نگاه کن چی می بینی؟

واتسون: یه عالمه ستاره!

هولمز: از این همه ستاره چی می فهمی؟

واتسون: از چه نظر؟ ستاره شناسی؟ الهیات؟ فلسفه؟ از کدوم زاویه بگم؟ شما چی می فهمید قربان؟

هولمز: احمق! چادرمون را دزدیدند!!!

 

پدر متغیر

گل مراد پسرش را می بره آزمایش سلامت روانی، ببینه پسرش دیوونه است یا نه!

دکتر به پسره می گه: برو با این آبکش آب بیار.

گل مراد می گه: آقای دکتر این طفلکی خسته است، اجازه بدید خودم برم بیارم.

 

تغییر در وسایل

از گل مراد می پرسند: چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز می کنند؟

میگه: آخه من امتحان کردم... پیاده خیلی راهه!!

 

ایجاد تغییر در زندگی

از گل مراد می پرسند: چرا زن گرفتی؟

میگه: دیدم که تو زندگی هیچی نشدم گفتم حداقل داماد بشم!

 

سرقت با تغییر

دو نفر تنبل بانک دزدی می کنند.

اولی به اون یکی میگه: خب بیا بشمریم.

دومی میگه: حوصله داری؟ فردا رادیو میگه.

 

تغییر عنوان

چوپان دروغگو می میره. توی اون دنیا ازش می پرسند اسمت چیه؟

می گه دهقان فداکار!

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:نشریه سپهر ایرانی

 




طبقه بندی: سخنان لطیف،  جوك، 
برچسب ها: جوك، سخنان لطیف، ترش و شیرین،  
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ محمد ]

سنجاب ها

سنجاب ها

سنجابها در مناطق وسیعی از زیستگاههای دنیا از جنگلهای استوایی تا بیابان های نیمه خشک پیدا می شوند .

سنجابها دارای بدنی کشیده،دم بلند و پر مو ، دستهایی کوتاه و در عین حال پاهایی بلند میباشند.

دستها دارای 4 انگشت و انگشت شست تحلیل رفته و پاها دارای 5 انگشت میباشند.این پاهای بلند جهت پایین آمدن از شاخه های درختان و پنجه ها مانند قلابی جهت جلوگیری از افتادن از روی شاخه ها به کار می آیند.

 

آرایش دندانی در سنجاب به صورت زیر است:

الف- یک جفت دندان پیش در هر آرواره که به رنگ زرد متمایل به نارنجی است

ب- عدم وجود دندانهای نیش

ج- وجود دندانهای آسیای قوی و محکم

دندانهای پیش همیشه در حال رشد میباشند ولیکن در اثر استفاده مکرر از این دندانها ، ساییده می شوند.اگر به هر دلیلی سنجاب برای مدتی عمل جویدن را انجام ندهد ، دندانهای پیش بیش از حد رشد نموده و مانع از بسته شدن کامل دهان میگردد.

 

سنجابها دارای دم بلند و پر مو میباشند، که از این دم برای چندین کار مهم استفاده می کنند:

برای حفظ تعادل در هنگام بالا و پایین آمدن از درختان

این دم مانند یک چتر نجات در پرشهای بلند استفاده میشود

درهنگام خواب زمستانی مانند یک پتو برای گرم کردن بدن استفاده میشود

گروهی اعتقاد دارند که سنجابها کوررنگ هستند و عده ای دیگر فکر می کنند که آنها رنگهای سبز و قرمز را نمی بینند.

سنجابها با یکدیگر ارتباط صوتی برقرار میکنند، که در این هنگام صدایی شبیه صدای جیرجیرک از خود خارج می کنند. اما مهمترین وسیله ارتباطی انها دمشان است، که در هنگام بالا بردن دم به دیگر سنجابها اعلام دور شدن از محیط را میکنند.

سنجابها در هنگام پرش از دم خود به عنوان یک چتر نجات و در هنگام فرود به عنوان بالشتکی جهت فرود راحت تر استفاده می کنند. پرش در این حیوان کوتاه است و در صورتی که از ارتفاع بلندی پرش نماید احتمال آسیب دیدگی و شکستگی پاها بسیار زیاد است.

سنجابها دارای توانایی پرش درجا از روی زمین میباشند،به حدی که میتوانند 50-30 سانتیمتر از جای خود پرش نمایند که در این عمل دم نقش زیادی دارد .

سنجابها توانایی پرواز ندارند،اما گروهی از آنها به دلیل داشتن پوستی مابین بدن و بازوها توانایی سر خوردن روی هوا را دارند. این پوست در هنگام پرش باز شده و مانند یک بال به نظر میرسد،که به این گروه از سنجابها ، سنجابهای بالدار میگویند.

سنجابها دارای سرعت بسیار زیادی در هنگام دویدن هستند. میانگین سرعت در آنها 16-13 کیلومتر در ساعت است که به نسبت وزن و جثه حیوان در حد بسیار بالایی است .

سنجابها دارای توانایی شنا کردن هستند و از دم خود مانند پارویی جهت حرکت رو به جلو استفاده می کنند،ولیکن سنجابها تا وقتی که مجبور به شنا نباشند ، شنا نخواهند کردچون ذاتا با اب میانه خوبی ندارند.

سنجابهای درختی برای زندگی سوراخهایی بر روی تنه درختان به وجود می آورند و کف این سوراخها را با برگ درختان و خاشاک می پوشانند. اندازه این سوراخها به حدی است که دو سنجاب در آن جای میگیرند.

سنجابها دارای خواب زمستانی بوده و در محیط طبیعی در اواخر زمستان و اوایل بهار از خواب زمستانی بیدار شده و از سوراخ خود خارج میشوند. البته مدت خواب زمستانی بستگی به دما و شرایط محیطی دارد.

طول عمر سنجاب میتواند تا 20 سال باشد که این در صورتی است که عوامل محیطی و بیماریها باعث مرگ آنها نشود. به هر حال عمر متوسط سنجاب 6-5 سال در نظر گرفته میشود.

 

تغذیه سنجابها:

بهترین غذا برای سنجاب دانه های روغنی ، سبزیجات و میوه جات است در عین حال گروهی از سنجاب ها همه چیز خوارند و حتی می تواند از پیتزا و اسنکهای گوشتی استفاده کنند.

گاهی سنجابها از تخم پرندگان نیز به عنوان غذا استفاده می کنند. به هر حال وقتی سنجاب غذاهای اصلی خود را پیدا نکند هر چیزی را که ممکن است خاصیت غذایی داشته باشد را به عنوان غذا مصرف می کنند .

لازم به ذکر است مصرف نمک در این حیوان به دلیل اینکه باعث مرگ زودرس میگردد ممنوع است.

 

جایگاه و شرایط نگهداری سنجاب :

سنجابها جزء حیوانات وحشی بوده و به راحتی رام نمی شوند و به دلیل رشد دندان های پیش بصورت مداوم ، نگهداری این حیوان بصورت آزاد دردسرآفرین است ، به حدی که سنجاب در این حالت آسیب جدی به لوازم منزل بخصوص وسایل چوبی می زند.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع: اردلان انلاین




طبقه بندی: آیا می‌دانید:، 
برچسب ها: آیا می‌دانید:، سنجاب‌ها،  
[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 07:13 ق.ظ ] [ محمد ]

شغال کوچولو کجایی؟

شغال کوچولو کجایی؟

یکی بود، یکی نبود. شغال کوچولویی بود که در یک جنگل زندگی می کرد. او هر روز به آبگیر می رفت، کمی آب می نوشید و از آبگیر ماهی می گرفت و می خورد.

یک روز عصر، وقتی شغال کوچولو به آبگیر رفت، فلامینگو را دید. شغال کوچولو بعضی وقت ها او را می دید و با هم سلام و علیک داشتند.

فلامینگو کمی عجول بود. ماهی ها را چند تا چند تا می گرفت و قورت می داد. آن روز هم وقتی شغال کوچولو او را دید، فلامینگو سه تا ماهی را یک جا قورت داده بود. داشت خفه می شد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و با صدای گرفته ای کمک می خواست.

شغال کوچولو گفت: «تو چرا این طوری غذا می خوری؟ چند بار به تو گفتم ماهی ها را یکی یکی بخور؟!»

بعد با عجله رفت و چوبی پیدا کرد. آن را توی دهان فلامینگو فرو کرد. چوب را آن قدر فشار داد تا ماهی ها پایین رفتند و راه گلوی فلامینگو باز شد.

فلامینگو نفس راحتی کشید و گفت: «وای ... داشتم می مردم!»

شغال گفت: «از بس که لقمه های بزرگ بر می داری! اینکه وضع غذا خوردن نیست.»

فلامینگو از شغال تشکر کرد و پرواز کرد و رفت. از آن روز فلامینگو و شغال با هم دوست شدند، آن ها هر روز به آب گیر می رفتند. مدتی با هم حرف می زدند و ماهی می خوردند. فلامینگو هم دیگر ماهی ها را یکی یکی می خورد.

یک روز شغال کوچولو به آب گیر نیامد. فردا و پس فردا هم پیدایش نشد. چهار روز گذشت و خبری از شغال کوچولو نشد. فلامینگو با خود گفت: «چی شده؟ چرا شغال کوچولو به آب گیر نمی آید؟ باید بروم و پیدایش کنم.»

بعد رفت و از این و آن نشانی لانه شغال کوچولو را پرسید. پرسان پرسان لانه اش را پیدا کرد. جلوی لانه رفت و شغال کوچولو را صدا زد. او بیرون آمد و از دیدن فلامینگو خوشحال شد.

فلامینگو پرسید: «شغال جان چطوری؟ چرا دیگر به آب گیر نمی آیی؟ دلم برایت تنگ شده.»

شغال کوچولو گفت: «نمی توانم بیایم. مادرم مریض است. از او مراقبت می کنم.»

فلامینگو داخل لانه شد. خانم شغاله گوشه ای دراز کشیده بود. ضعیف و لاغر بود.

فلامینگو مدتی آنجا ماند و بعد خداحافظی کرد و رفت. با خود گفت: «مادر شغال کوچولو که مریض است. خودش هم مجبور است پیش مادرش بماند و از او پرستاری کند. پس چطوری غذا پیدا می کنند؟»

فردای آن روز فلامینگو باز به لانه شغال کوچولو رفت. وقتی شغال کوچولو از لانه بیرون آمد، دید فلامینگو چند تا ماهی چاق و چله برای او و مادرش آورده است. شغال کوچولو از او تشکر کرد و گفت: راضی به زحمتت نبودم فلامینگو جان! نوک و بالت درد نکند.»

از آن روز به بعد، فلامینگو هر روز به لانه شغال کوچولو می رفت. برای او و مادرش ماهی می برد و مدتی آنجا می نشست.

بالاخره خانم شغاله حالش خوب شد و شغال کوچولو دوباره توانست به آب گیر برود. شغال کوچولو، فلامینگو را بهترین دوستش می داند. فلامینگو هم همین طور.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:365 قصه برای شب های سال




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، شغال كوچولو كجایی؟،  
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ محمد ]

درباره مارها چه می‌دانید؟

درباره مارها چه می‌دانید؟

مارها دسته ای از خزندگان هستند كه در اغلب نقاط جهان یافت می شوند و به علت نداشتن دست و پا روی شكم می خزند.

ولی باید بدانید كه خزیدن هر مار با مار دیگر فرق دارد و این بنا به نیازی است كه محیط به وجود می آورد .

جثه مارها خیلی متفاوت است و از 5 سانتی متر تا 10 متر متفاوت است.

مار كور ، مار كوچكی و سفید رنگی است كه هر كس آنرا ببیند فكر می كند كه یك كرم خاكی است.

در صورتیكه مار پیتون كه وزنی در حدود 180 كیلوگرم دارد و سنگین وزن ترین مار دنیاست

مار بوا نیز بیش از 10 متر طول دارد . ماری مثل مار پیتون سمی نیست و وقتی طعمه ای را به دست می آورد به دور آن حلقه می زند و آنقدر آنرا می فشارد تا بمیرد . این مار می تواند طعمه های بزرگی نظیر یك آهو را به راحتی ببلعد .

مارها در محیط های مختلفی مثل جنگل ، كویر ، بوته زار ، رودخانه ، دریا و دریاچه و ... زندگی می كنند . محیط زیست مارها بر چثه ، شكل ظاهری و اعضا آنها تاثیر می گذارد .

مارها غذای خود را نمی جوند بلكه ابتدا آنرا می كشند و سپس بطور كامل می بلعند . مارهای تخم خوار می توانند تخم هایی را كه دو برابر سرشان حجم دارد ببلعد . این مارها پس از بلعیدن تخم ، آن را در درون شكم خود خرد می كنند و پس از جدا شدن پوسته از مواد درون تخم ، پوسته را به بیرون پرتاب می كنند . 

مارها نقش مهمی در كنترل جمعیت موشها و قورباغه ها دارند . زیرا عمده ترین قسمت غدای مارها را این دو حیوان تشكیل می دهند

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع :دانستنیهای جهان




طبقه بندی: آیا می‌دانید:، 
برچسب ها: آیا می‌دانید:، درباره مارها چه می‌دانید؟،  
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ محمد ]

دعا برای همسایه

دعا برای همسایه

مادر هنوز بیدار بود و داشت بر روی سجاده اش دعا می خواند. حسن در رختخواب خود از این پهلو به آن پهلو غلتید، اما خوابش نبرد. ماه از پشت پنجره کوچک اتاق، صورتش را نوازش کرد.

خیره شد. او صدای آرام و دوست داشتنی مادر را به خوبی می شنید. اما با هر بار شنیدن، تعجبش بیشتر می شد. یک دعا بیشتر از دعاهای دیگر بر زبان مادر می آمد. او دائم برای همسایه ها و مردم دعا می کرد. گاهی اسم تک تک آن ها را می برد و برایشان آرزوی سلامتی می کرد. گاهی هم از خداوند برای آن ها چیزهایی می خواست.

حسن آن قدر بیدار ماند تا این که نزدیکی های اذان صبح شد. دوباره پلک باز کرد و از زیر روانداز به مادر چشم دوخت. مادر هنوز بر روی سجاده اش بود. حسن با خودش فکر کرد: مادر یک بار هم نشد که برای خودش دعا کند یا از خداوند چیزی بخواهد، بلکه همه دعاهایش برای همسایه ها و دیگران بود! حسن کودک بود، به خواندن نماز علاقه زیادی داشت. او همراه مادر نماز خواند. بعد از مادر پرسید: مادر جان، چرا وقتی که داشتی دیشب دعا می خواندی، حتی یک بار هم از خدا برای خودت چیزی نخواستی، بلکه برای دیگران دعا کردی! نگاه مهربان حضرت زهرا سلام الله علیها به گل روی حسن افتاد. مادر گفت: «حسن جان، مگر نشنیده ای که اول همسایه سپس خانه، پس باید اول به فکر دیگران بود و برایشان دعا کرد، بعد به فکر خود!». باز هم حسن از حرف های زیبای مادر، درس تازه ای یاد گرفته بود.

 

 

منبع: نشریه نسیم وحی شماره 28-نویسنده: مجید ملا محمدی




طبقه بندی: چگونه زیستن، 
برچسب ها: چگونه زیستن، دعا برای همسایه،  
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ محمد ]

زنبورها آرام باشید

زنبورها آرام باشید

زنبورها شادند امروز

جشن است در کندوی آنها

جشن عسل دارند امروز

بوی عسل می آید آنجا

بوی عسل شیرین و خوب است

از عطر گل های بهاری است

زنبورها خوشحال هستند

بوی عسل در کوه جاری است

یک خرس، توی کوه خواب است

در خواب شیرین عسل ها

زنبورها آرام باشید

فهمیده او بوی عسل را

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع: برگرفته از کتاب آسمان دریا شد-حسین احمدی




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، (زنبورها آرام باشید)،  
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 03:45 ب.ظ ] [ محمد ]

بلدرچین کوچولو 

بلدرچین

من بلدرچین هستم. پرنده ای کوچک و خپل.

رنگم قهوه ای است و روی بال هایم خط های تیره ای دارم و سینه ام قرمز رنگ است.

من روی زمین زندگی می کنم. غذای من دانه ها و حشرات هستند.

من روی زمین برای خودم لانه می سازم.

من می توانم خیلی کوتاه و سریع پرواز کنم.

انسان ها از تخم و گوشت و پر من استفاده می کنند.

 تخم من سفید رنگ با خال های سیاه و قهوه ای و بعضی وقت ها آبی است.

گوشت من بسیار کم چرب و تخمم بسیار مقوی است.

اگر مادرتان از گوشت و تخم من برای شما غذایی آماده کرد،حتماً بخورید، چون بسیار قوی و نیرومند می شوید.

 

 

نعیمه درویشی

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: آموزش، 
برچسب ها: آموزش، مفاهیم، حیوانات، بلدرچین،  
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ محمد ]

عکس یادگاری خانم مارمولک

عکس یادگاری خانم مارمولک

 

در خانه ای قدیمی، فرید کوچولو و پدر و مادر و مادربزرگش زندگی می کردند. در آن خانه به جز آن ها، خانم مارمولکی هم زندگی می کرد. افراد خانه  نمی دانستند که در انباری گوشه اتاقشان یک مارمولک است؛ ولی خانم مارمولک از همه چیز آن خانه با خبر بود.

خانم مارمولک وقتی کسی متوجه نبود. از زیر در بیرون می آمد. توی خانه می گشت تا سوسکی یا غذای دیگری برای خوردن پیدا کند.

یک روز خانه خیلی شلوغ بود. سر و صدا بود و رفت و آمد. آن روز جشن تولد فرید بود. خانه پر از مهمان بود. روی میز پر از میوه و شیرینی بود. خانم مارمولک از زیر در همه چیز را نگاه می کرد. کیک را آوردند و رویش هشت تا شمع گذاشتند. در این موقع مادر فرید کوچولو دوربینی آورد و شروع کرد به عکس گرفتن. فرید کیک می پرید. شمع فوت می کرد. کنار دوست هایش می ایستاد و مادرش تند و تند از او عکس می گرفت.

خانم مارمولک از این کار خیلی خوشش آمد. او گفت: چه جالب! کاشکی از من هم عکس می گرفتند!»

خانم مارمولک قبلاً هم دیده بود که مادر فرید از او عکس می گرفت. بعد هم عکس ها را می آورد و به همه نشان می داد. بعضی از عکس ها را هم به دیوار آویزان کرده بود. خانم مارمولک گفت: «کاشکی من هم یک عکس داشتم و آن را گوشه انباری آویزان می کردم!»

هر چه مادر فرید بیشتر عکس می گرفت. خانم مارمولک بیشتر دلش می خواست که از او هم عکس بگیرند. دیگر به فکر شیرینی های روی میز و سوسک های توی انباری نبود. فقط به عکس گرفتن فکر می کرد. دلش می خواست مثل فرید کوچولو این طرف و آن طرف بایستد و از او عکس بگیرند. او آهی کشید و باز گفت: «کاشکی می شد بروم و به فرید کوچولو بگویم. حیف که از من می ترسد و فرار می کند؛  و گرنه کنار هم می نشستیم و عکس می گرفتیم! اصلاً کاشکی می شد برای من هم جشن تولد بگیرند!»

خانم مارمولک گوشه ای نشسته بود و در این فکر و خیال ها بود تا بالاخره جش تولد تمام شد و همه رفتند.

آن شب گذشت. فردا شب شد. همه دور سفره نشسته بودند و داشتند شام می خوردند. مادر فرید گفت: «راستی... فیلم دوربین تمام نشده. هنوز چند تا عکس مانده. بیایید امشب عکس ها را تمام کنیم تا فردا ببرم ظاهر کنم.»

مادر فرید رفت و دوربین را آورد. بقیه مشغول شام خوردن شدند و مادر عکس گرفت. چند تا عکس هم از مادربزرگ گرفت. در این موقع فرید گفت: «مامان، می روم جلوی در انباری می ایستم و یک عکس از من بگیر!»مادر خندید و گفت: «چرا جلوی در انباری؟ خیلی خب، برو»

فرید گفت: «همه جا عکس انداخته ایم. جز آنجا!»

فرید رفت و جلوی در انباری ایستاد. در این موقع خانم مارمولک هم به سرعت از زیر در بیرون خزید و دوید کنار فرید روی دیوار. مادر فرید متوجه مارمولک نشد و از آن ها عکس گرفت. خانم مارمولک از خوشحالی دمش را تند و تند تکان می داد. او ذوق می کرد و می گفت: «آخ جون، عکس گرفتم! بالاخره من هم عکس گرفتم!»فردا ظهر مادر فرید عکس ها را از عکاسی آورد. آنها را جلوی مادربزرگ گذاشت و گفت: «بی بی، ببین عکس ها چقدر قشنگ شده! خودم فقط دو سه تایشان را دیدم.»

بعد کنار مادربزرگ نشست و با هم شروع کردند به دیدن عکس ها ناگهان مادر فرید زد: «وای... این مارمولک اینجا چه کار می کند؟! کنار فرید! چطور ندیده بودمش!»

بی بی عکس را از دست مادر فرید گرفت. عینکش را جا به جا کرد. با دقت نگاه کرد و گفت: «راست می گویی ننه... چه مارمولک قبراقی!»

مادر فرید و بی بی همه عکس ها را نگاه کردند. بعد هم آن ها را همان جا روی زمین گذاشتند و به آشپزخانه رفتند. خانم مارمولک همه چیز را دیده بود. او دوید و به سرعت به طرف عکس ها رفت. با سر و دمش عکس ها را این طرف و آن طرف کرد. بالاخره عکس خودش را پیدا کرد و گفت: «وای... چه عکسی! چقدر خوب افتادم! چه قد و قواره ای! چه سری! چه دمی!»او مدتی محو تماشای عکسش بود. بعد هم آن را به دهانش گرفت و کشان کشان از زیر در به انباری برد. آن را در گوشه ای تاریک و پشت مقداری اسباب و اثاثیه، جلوی دیوار گذاشت و گفت: «حالا من هم روی دیوار اتاقم، یک عکس از خودم دارم.»

خانم مارمولک هیچ وقت آن قدر خوشحال نبود. از آن به بعد هر وقت عکس خودش را می دید، ذوق می کرد.

مادر فرید و فرید و بی بی هیچ وقت نفهمیدند که عکس فرید و مارمولک چه شد. هر قدر هم این طرف و آن طرف گشتند. پیدایش نکردند.

فرید کوچولو آن شب گفت: «حیف شد! کاشکی عکس خودم را با مارمولک می دیدم! کاشکی یک عکس دیگر گم می شد!»

و خانم مارمولک از زیر در ریز ریز می خندید.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:365 قصه برای شب های سال




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، عكس یادگاری خانم مارمولك،  
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ محمد ]

بینی برای چیست؟

بینی برای چیست؟

بینی شما برای بوییدن اشیا به کار می رود. و در چشیدن هم به زبانتان کمک می کند. بینی می تواند این کار را انجام دهد؛ زیرا وقتی غذا می خورید، ذرات بسیار ریز غذا توسط هوا وارد بینی تان می شود. این ذرّات آن قدر ریزند که نمی توانید آن ها را ببینید، ولی اعصاب داخل بینی شما آن ها را پیدا می کنند و درباره ی آن ها به مغز پیام می فرستند.

* به هنگام سرماخوردگی، وقتی که بینی شما می گیرد، هوا به اعصاب بینی نمی رسد و در نتیجه نمی توانید به خوبی مزه ی غذا را بچشید.

 

زبان من به چه درد می خورد؟

* برای این که بفهمید زبان چگونه در صحبت کردن به شما کمک می کند، انگشت خود را بر روی آن قرار دهید و سعی کنید بگویید: «سلام».

زبان شما برای چشیدن چیزهای مختلف است، ولی در صحبت کردن و آواز خواندن هم به شما کمک می کند. زبان، پوشیده از برآمدگی های بسیار ریزی به نام پرزهای چشایی است که از طریق اعصاب درباره ی انواع چیزهای خوش مزه ای که می خورید یا می نوشید، پیام هایی به مغز ارسال می دارند.

 

چرا دندان ها می افتند؟

همین طور که رشد می کنید، بیش تر اندام های شما بزرگ تر می شوند، ولی دندان های شما نمی توانند بزرگ تر شوند و در نتیجه، باید آن ها را عوض کنید. در کودکی بیست دندان کوچک به نام دندان های شیری دارید. در پنج یا شش سالگی، این دندان ها شروع به افتادن می کنند و به جای آن ها دندان های بزرگ تر در می آیند.

* وقتی بزرگ می شوید، بین 28 تا 32 دندان خواهید داشت.

 

ترجمه: مهدیه زمردکار

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: آیا می‌دانید:، 
برچسب ها: آیا می‌دانید:، بینی برای چیست؟،  
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 10:05 ق.ظ ] [ محمد ]

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ

بازم بهار می خواد بیاد

مهمون خونه ها بشه

می خواد یه کاری بکنه

لبها به خنده وا بشه

پروانه ها رو میاره

 پر بزنن تو باغچه ها

صورت گل را ببوسن

حرف بزنن با باغچه ها

آدمها رو وا می داره

خونه تکونی بکنن

بلبلا ر ووا می داره

تا نغمه خونی بکنن

به ابر می گه بازم ببار

به روی هر شهر و دیار

بازم شکوفا می کنه

گلها رو توی سبزه زار

بهار میاد با یک سبد

پر از گلای رنگارنگ

روی لبات جا می ذاره

یه خنده ناز و قشنگ

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:صدای قاصدک




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، بهار میاد با گلهای رنگارنگ،  
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ محمد ]

پنگوئن‌های قاشقی

سلام دوستان عزیز

امروز می خواهیم با وسایل ساده یک کاردستی زیبا درست کنیم

که بتوانیم با آنها بازی کنیم.

پنگوئن‌های قاشقی

وسایل مورد نیاز

- قاشق های چوبی یا پلاستیکی

- جوهر سیاه یا رنگی که سیاه باشد

- برچسب های سفیدی سوراخ داری که برای ورق های کلاسر استفاده می شود

- پارچه در دو رنگ زرد و سیاه

- چسب بی رنگ

- قیچی

      

· قاشق هایتان را در رنگ سیاه فرو ببرید و بیرون بیاورید .

اگر قاشق هایتان چوبی باشد جوهر سیاه گزینه ی بسیار خوبی برای رنگ کردن است ولی اگر قاشق هایتان پلاستیکی باشد جوهر بر روی سطح پلاستیک نمی نشیند و می لغزد در نتیجه بهتر است از رنگ اکریلیک استفاده کنید.

پنگوئن‌های قاشقی

· به آنها زمانی برای خشک شدن بدهید.

پنگوئن‌های قاشقی

. پس از اینکه رنگ قاشق کاملا خشک شد چسب های کاغذی را همانند تصویر زیر به جای چشم پنگوئن روی قاشق بچسبانید.

پنگوئن‌های قاشقی

·برای ایجاد یک بیضی  بر روی شکم پنگوئن، از انگشت شستتان استفاده کنید. روی انگشتتان رنگ سفید بزنید و در مکان مناسب یک انگشت بزنید.

پنگوئن‌های قاشقی

·برای ساختن بال های پنگوئن کافی است با استفاده از پارچه ی مشکی که دارید یک حلال ببرید. بهتر است پارچه ای که انتخاب می کنید ضخیم باشد تا به خوبی بر روی بدن پنگوئن  بایستد. دو مثلث به هم چسبیده را نیز از داخل پارچه ی زردتان دربیاورید، این تکه را برای پاهای آن در نظر می گیریم. و در آخر یک مثلث با اضلاع بلند برای نوک آن ببرید. سپس این تکه ها را به بدن پنگوئن بچسباندید.

پنگوئن‌های قاشقی

·و حالا پنگوئن هایی دارید که می توانید با آنها به سادگی بازی کنید.

پنگوئن‌های قاشقی

 

مهدیه زمردکار

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: بازی و سرگرمی ،  كاردستی، 
برچسب ها: كاردستی، پنگوئن‌‌های قاشقی،  
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ محمد ]

حشره‌ایی با مغز 1میلی‌گرمی

حشره‌ایی با مغز 1میلی‌گرمی

سوره ی نحل 16مین سوره ی قرآن است. معنای نحل، زنبور عسل است. بسیاری از نعمت های خداوند در این سوره آمده است. زنبور عسل، از این نعمت ها است. این حشره به ظاهر ضعیف توانایی های شگفت انگیزی دارد. مغز زنبور 1میلیمتر است و یک میلی گرم وزن دارد. تا کنون به برخی از توانایی های این حشره پی برده اند. از این توانایی ها فرود آمدن ایمن زنبوران عسل است. زمانی که زنبورها به سطحی نزدیک می شوند، به تدریج سرعت خود را کاهش می دهند.

زنبورها بدون توجّه به مسطّح یا غیر مسطّح بودن محلّ فرود در فاصله 13میلیمتری سطح، سرعت خود را کاهش می دهند و سپس فرود می آیند. زنبورها این فاصله کم را با کمک چشم های خود اندازه گیری کرده و تخمین می زنند. در صورتی که محلّ فرود مسطّح باشد، زنبورها به سادگی و با کمک پاهای پشتی خود فرود می آیند. در صورتی که محلّ فرود مسطّح نباشد و در زاویه ای میان عمودی تا واژگون قرار داشته باشد زنبور ابتدا با کمک شاخک های خود به سوی محلّ فرود نشانه رفته، آن را بررسی می کند، سپس پاهای جلویی خود را بالا کشیده و پس از آن پاهای میانی و پشتی را بر روی سطح محلّ فرود قرار داده، فرود می آید.این حرکات آکروباتیک*را می توان در طراحی هواپیماها مورد استفاده قرار داد. زنبورها با استفاده از سیستم بیولوژیکی خلبان خودکار فرود می آیند. می توان آن را در سیستم های بشری شبیه سازی کرد و برای فرودهای بدون کم خطر استفاده کرد.

سخت‌ترین حرکات موزون ورزشی، ورزش کار برای انجام آن به تمرین و ممارست زیاد احتیاج دارد.

 

منبع الهام و مطالعات انسانی

انسان از زنبور یاد می گیرد. زنبور تا کنون منبع الهام بسیاری از مطالعات انسانی بوده است. رفتارهایش پر از رمز و راز است. رقص زنبورها نشانه ی برقراری ارتباط آن ها با هم است. آن ها به این وسیله محلّ شهد گل ها را به هم اطلّاع می دهند. تا کنون تمامی ابعاد شگفت انگیز رقص زنبورها و جزئیات آن درک نشده است.  

 

عسل، محصولی شفا بخش، شیرین و گوارا

از شفا بخش ترین خوراکی های در جهان، عسل است. این محصول شیرین و گوارا، می تواند بدن را در برابر بیماری ها مقاوم سازد. هم غذا، هم دارو و هم شفا است. خدا به زنبور عسل الهام كرد تا از كوه ها، درختان و از دار بست ها، خانه‏هایى براى خود بسازد. از همه میوه‏ها بخورد. راه هاى خدایی را به فرمان الهی بپیماید. از درون شكمش شهدى به رنگ هاى گوناگون بیرون مى‏آید. آن شهد براى مردم شفا و درمان از دردها است. به راستى در زندگى زنبور براى کسانى كه فكر مى‏كنند، نشانه ایی از قدرت الهى است.

سوره ی نحل، آیات 68 و 69. وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ. ثُمَّ كُلِی مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِی سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ، مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ، فِیهِ شِفَاء لِلنَّاسِ، إِنَّ فِی ذَلِكَ لآیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ.

 

مغز زنبور عسل با دو نیم کره

مغز زنبور عسل، مانند مغز مهره داران، دو نیم کره راست و چپ دارد. زنبور عسل از روش «بزرگ شدن زبانش» در مکیدن شهد گل ها استفاده می کند. وقتی به زنبور یک قطره آب قند داده شود، خرطوم زبان مانندش بزرگ می شود. خرطوم زنبور، مانند آنتن عمل می کند. زنبور در شناسایی غذا از آن کمک می گیرد. در صورتی که زنبور با یک تحریک بویایی مثل رایحه لیمو تحریک شود، پس از اندک زمانی، تنها با تحریک بویایی و حتّی با نبودن قطره آب قند، به وسیله خرطوم خود فرایند عصاره گیری را آغاز می کند. زنبورها می توانند رایحه ها را به خاطر بیاورند. یادگیری رایحه ها و به خاطر سپردن آن ها به خاطر آنتن هایی است که در دو طرف بدن اوست. آنتن راست و ساختارهای عصبی مرتبط با آن نقش مهمی در حافظه کوتاه مدّت (حداکثر تا سه ساعت) ایفا می کند، در حالی که آنتن چپ در مرحله تحکیم حافظه بلند مدّت اهمیّت می یابد.

 

زهر زنبور عسل درمان ام. اس(MS)

زهر زنبور عسل در درمان بیماری MS موثر است. زهر زنبور عسل روی موش های صحرایی نژاد «ویستار» مبتلا به MS تاثیر گذاشته است. سیستم عصبی بیمار، در بیماری MS با تخریب هم راه است. این تخریب منجر به تخریب «غلاف های میانی اعصاب ملینی»  می شود. غلاف های میانی اعصاب ملینی با تاثیر زهر زنبور عسل شروع به بازسازی و ترمیم می کنند. در «تاثیرات بیولوژیک زهر زنبور عسل» بر درمان بیماری های دیگر نیز امید هست.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:یاران امین




طبقه بندی: آیا می‌دانید:، 
برچسب ها: آیا می‌دانید:، حشره‌ایی با مغز 1میلی‌گرمی،  
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ محمد ]

اسیران غار

اسیران غار

تاجری کارگران زیادی را به کار گرفت تا برایش کار کنند.هنگامی که کار به انجام رسید،تاجر به هر یک دستمزدش را داد مگر یک نفر که پیش از آنکه مزدش را بگیرد، در پی کاری فوری از آنجا رفت.

تاجر مزد او را کنار گذاشت و با آن تجارت کرد تا اینکه سرمایه سود آورد و افزایش یافت.

پس از مدتی مرد باز آمد و حقش را طلب کرد. تاجر به گله ای از شتر و گاو و گوسفند اشاره کرد و گفت : «اینها همه مال توست.»

مرد گله را گرفت و خوشحال روانه شد. زمانی گذشت تا اینکه روزی مرد تاجر همراه با دو نفر از دوستانش به مسافرت رفت.هنگامی که در صحرا پیش می رفتند، به غاری رسیدند.وارد غار شدند تا کمی استراحت کنند.چیزی نگذشته بود که ناگهان بیرون از غار، سنگی بزرگ از جا غلتید و فرو افتاد و دهانه ی غار را بست و مردان را در غار زندانی کرد.

آنها درمانده و شگفت زده شدند. یکی از آن دو گفت:« دوستان، بیایید خداوند را دعا کنیم و او را به بهترین کارهایی که انجام داده ایم قسم دهیم تا یاریمان دهد.»

دو مردی که همراه مرد تاجر بودندبهترین کارهایشان را به یاد آوردند و صخره کمی شکافت، اما نه آنقدر که بتوانند از آن خارج شوند. هنگامی که نوبت به مرد تاجر رسید خداوند را به کاری خواند که برای آن مرد کارگر انجام داده بود. ناگهان صخره شکافت و آن سه مرد از غار نجات یافتند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:101 حکایت اخلاقی




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، اسیران غار،  
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ محمد ]

دندان سفید ما

دندان سفید ما

با نشاط و سرزنده

شادمان و خندانم

هم سفید و هم زیباست

رنگ و شکل دندانم

در جویدن لقمه

می دهد مرا یاری

پس بدان تو هم دندان

در دهان خود داری

آنکه می زند مسواک

سالم است و خوشبخت است

بی وجود دندان ها

خوردن غذا سخت است

در دهان خود نشکن

پسته های سر بسته

هِی نزن تو دندان بر

هسته های در بسته

چون که عمر دندانت

می شود کم و کوتاه

از نبودن آن ها

می کشی تو از دل ، آه

دیده ایم و می دانیم

داده خالق انسان

هم غذای خوشمزه

هم دهان و هم دندان

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:دیدنی های خدا




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، دندان سفید ما،  
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ محمد ]

موفقیت دختر یازده ساله شیروانی

 در مسابقه نقاشی

موفقیت دختر یازده ساله شیروانی در مسابقه نقاشی تورن لهستان

 

نیکتا زیبایی، دختر یازده ساله ی اهل شیروان در استان خراسان شمالی نشان افتخار و جایزه ی مسابقه ی نقاشی تورن و 16 کودک و نوجوان ایرانی دیگر نیز دیپلم افتخار این مسابقه را کسب کردند.

در فراخوان این مسابقه که مهلت شرکت در آن اسفند ماه 1389 مشخص شده بود، از علاقه مندان خواسته شد تا به توصیف طبیعت زیبا و غنی، زندگی روزمره، خانواده و هرچه که در ارتباط با حفظ محیط زیست ارزش بیان داشته باشد، بپردازند.

در مسابقه نقاشی “همیشه سبز، همیشه آبی”‌ دویست عضو کانون شرکت کرده بودند. این درحالی است که به طور کلی 22940 اثر از 51 کشور جهان با یک دیگر رقابت کردند.

الناز آقا شریف، مهدیسا عمادی و صهبا سالاری ازمرکزآفرینش‌های فرهنگی، هنری کانون تهران و مبینا موسوی زاهد از اصفهان همگی پنج ساله، امیر ارسلان شهبازی از مرکزآفرینش‌ها، امین باباشاهی ازاصفهان، نازنین زهرا نظری از کرمانشاه شش ساله و محمد یزدان یقینی ازمرکز آفرینش‌ها و کوثر کلهری از کرمانشاه هفت ساله، بهاره پهلوان از گزبرخوار اصفهان و محمد رضا ناصری‌ زا ازمرکز آفرینش‌ها هر دو هشت ساله، کبری هنری نه ساله، فاطمه جهاندار از باغبهادران اصفهان یازده ساله، نرگس آقایی از سنقر کرمانشاه دوازده ساله، سهراب رحمانیان از گزبرخواراصفهان سیزده ساله و سنبل صالحی از سنندج کردستان چهارده ساله،از جمله هنرمندانی بودند که موفق به دریافت دیپلم افتخار شانزدهمین مسابقه ی بین‌المللی نقاشی تورن لهستان در سال 2011 شدند.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:هدهد




طبقه بندی: بچه‌ها خبر، 
برچسب ها: بچه‌ها خبر، موفقیت دختر یازده ساله در مسابقه نقاشی،  
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ محمد ]

یک نمکدان پر نمک

یک نمکدان پر نمک

مکالمه در ساندویچ فروشی

مردی به ساندویچ فروشی رفت و گفت: آقا لطفاً یک ساندویچ مرغ به من بدهید. فقط گوجه فرنگی نگذارید.

ساندویچ فروش: گوجه فرنگی تمام شده، می خواهید به جایش خیار شور نگذاریم.

 

از فواید ماسک

از پزشک جراحی که ماسک به چهره داشت پرسیدند: چرا موقع عمل صورت خود را می پوشانید؟

جراح: برای این که اگر بیمار در حین عمل مرد، آن دنیا نتواند مرا شناسایی کند.

 

دلیل منطقی

قاضی: چرا پول این آقا را نمی دهی؟

متهم: آقای قاضی! باور کنید یک سال است به او التماس می کنم یک هفته به من وقت بدهد، ولی قبول نمی کند!

 

خروس خوش حافظه

اولی: چرا خروس موقع قوقولی قوقو کردن چشم هایش را می بندد؟

دومی: برای این که نشان بدهد از حفظ هم بلد است بخواند.

 

شجاعت از نوع دیگر

اولی: وقت جنگ، یک نفر یا صد نفر برای من فرقی ندارد.

دومی: چطور؟

اولی: چون در هر حال من فرار می کنم!

 

بخش کودک و نوجوان تبیان

منبع:رشد نوجوان




طبقه بندی: جوك، 
برچسب ها: جوك، یك نمكدان پرنمك،  
[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 07:17 ق.ظ ] [ محمد ]

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

امروز می خواهیم طرز درست کردن یک جاکارتی زیبا را به شما آموزش دهیم.

شما می توانید کارت های اعتباری و عضویت خود را در این جا کارتی ها قرار دهید.

1. ابتدا یک کاغد مربعی شکل رنگی بردارید. قسمت رنگی آن باید به سمت پایین باشد.

جاکارتی کاغذی

2.کاغذ را از سمت عمودی به نصف تا کنید و سپس تایش را باز کنید.

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

3. سمت چپ و راست کاغذ را طوری تا کنید که در مرکز به هم برسند و دوباره تا را باز کنید.

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

4. گوشه را طوری تا کنید تا به اولین خط عمودی برسد، کار را با گوشه ی سمت راست پایینی شروع کنید.

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

5. کار را برای سه گوشه ی دیگر تکرار کنید.

جاکارتی کاغذی

6. حالا سمت چپ و راست کاغذ را طوری تا کنید تا در خط مرکزی به هم برسند.

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

7. کاغذ را برگدانید.

جاکارتی کاغذی

8. حالا لبه ی بالایی را مطابق شکل به سمت پایین بیاورید.

جاکارتی کاغذی

9. لبه ی پایینی را به سمت بالا تا کنید. قسمت های اضافی باید در داخل بخش بالایی قرار بگیرد.

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

جاکارتی کاغذی

10. حالا مدل را از قسمت خط تای مرکزی تا کنید.

جاکارتی کاغذی

11. در این مرحله دیگر جا کارتی شما آمده است و شما می توانید کارت هایتان را درون آن قرار دهید.

جاکارتی کاغذی

 

ترجمه:نعیمه درویشی

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: بازی و سرگرمی ،  كاردستی، 
برچسب ها: كاردستی، جاكارتی كاغذی،  
[ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ محمد ]

راکن‌های باهوش

 

 

راکن ها حیوانات پسدانداری هستند که زیستگاه اصلی آنها جنگل های برگریز و مخلوط آمریکای شمالی است. اما آنها با توجه به سازگاری خود با محیط خود را به دامنه های مناطق کوهستانی، باتلاق های ساحلی و مناطق شهری، که در آن مالکان بسیاری زندگی می کنند، رسانده اند. راکن ها  در حال حاضر نیز در سراسر سرزمین اروپا، منطقه قفقاز و ژاپن پخش شده اند.

متوسط طول آنها بین 40 تا 70 سانتی متر و وزن بدنشان بین 4 تا 9 کیلوگرم است. 90 درصد بدن راکن ها از خز تشکیل شده است که تراکم این پوشش، بدن آنها را در برابر سرما محافظت می کند. پوشش خزدار آنها معمولا به رنگ سفید و  خاکستری است. متاسفانه بعضی از انسان های بی رحم راکن ها می کشند و پوستشان را برای مصارف شخصی و تولید لباس به کار می گیرند.

راکن‌ها چهره‌ای با رنگ‌های سیاه و سفید و دمی زبر بانوارهای سیاه‌رنگ دارد. ناخن‌های پای جلو راکن نسبتاً بلندند و می‌توانند با فاصله از هم باز شوند. ناخن‌های دست آن‌ها قابلت جمع شدن ندارند.

راکن ها از هوش و استعداد سرشاری برخوردارند آنها می توانند به مدت سه سال تمام وظایف خود را به یاد داشته باشند. آنها شبها به دنبال غذا می گردند و هرچیزی که پیدا کنند می خورند از سبزیجات گرفته تا  خزندگان و پسماندهای خوراک انسان ها. راکن ها به راحتی می توانند از درخت ها بالا بروند و این امر باعث می شود تا از گزند شکارچیان در امان بمانند.

 

  •  
    راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش           راکون‌های با هوش 
  •  
    راکون‌های با هوش           راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش 
  •  
    راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش           راکون‌های با هوش
  •  
    راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش           راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش
  •  
    راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش          راکون‌های با هوش

ترجمه: مهدیه زمردکار

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: گالری تصاویر ، 
برچسب ها: گالری تصاویر، راكن‌های باهوش،  
[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ محمد ]

مزرعه‌ی گندم

مزرعه‌ی گندم

دهقان زحمت کش از مدتها پیش زمین رو شخم زده بود و خاکهای سفت زمین رو نرم کرده بود. تا زمین آماده ی کاشت گندم بشه .بعد از مدتی بذرهای گندم رو روی زمین پاشید و بهشون آب داد .بذرها کم کم جوونه زدن و سبز شدن و به زحمت خودشونو از زیر خاک بیرون کشیدن .دهقان مهربون هر روز به جوونه های گندم سر می زد و اونها رو آبیاری و نگهداری می کرد .تا اینکه عید از راه رسید و هوا بهتر و بهتر شد گندم ها دیگه بلند قد و طلایی شده بودن و زیر نور خورشید می درخشیدن .

هر روز نوروز که می گذشت برای گندم ها یه عید بزرگ بود .روز های عید بهترین روزهای مزرعه ی گندم بود .تا اینکه تعطیلات عید به آخر رسید و روز سیزده به در رسید .گندم ها دیدن امروز با روزهای دیگه فرق داره . دسته دسته آدمها می یان کنار مزرعه ی گندم و مشغول تفریح و بازی می شن .گندم ها از شادی مردم مخصوصا از بازی بچه ها خوشحال می شدن توی وزش آروم باد تکون می خوردن و می رقصیدن.

همه چیز خوب و خوش و خرم بود تا اینکه یه دفعه چند تا پسر بچه ی شیطون دویدن توی گندما و شروع به بازی، کردن . گندمهای بیچاره زیر دست و پا له می شدن و جیغ می زدن اما کسی توجهی نمی کرد .اون طرف تر هم چند تا دختر بچه ی بی دقت داشتن با کندن گندمها برای خودشون دسته گل درست می کردن . گندما از ناراحتی شروع به گریه و زاری کردن .باد صدای گریه ی گندمارو به گوش دهقان مهربون رسوند و دهقان سراسیمه به سمت مزرعه ی گندم اومد .دهقان بچه ها رو از مزرعه بیرون کردو با ناراحتی دید بعضی از گندمها دست و پا آسیب دیدن و بعضی هاشون روی زمین افتادن و دیگه نمی تونن بلند شن و ...

دهقان با مهربونی به تک تک گندمها رسیدگی کرد و ازهمشون معذرت خواهی کرد. بعد یه سبد شیرینی که از آرد گندمهای سال گذشته پخته بود به بچه های کنار مزرعه ی گندم داد و گفت : این شیرینیهای خوشمزه محصول همین گندمها هستند. اگه نون و شیرینی و خیلی از غذاهای خوشمزه ی دیگه رو دوست دارید همیشه مواظب گندم ها باشید. به جای اینکه گندمها رو لگد کنید کنارشون بایستید و عکسهای یادگاری بیندازید.بچه ها از این پیشنهاد استقبال کردن و کلی عکس یادگاری انداختن.

اون روز گندم ها توی عکسهای یادگاری زیادی ،کنار بچه ها ،ژست گرفتن و لبخند زدن .شما چرا اخم کردید زود باشید لبخند بزنید .

 

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان




طبقه بندی: قصه كودك، 
برچسب ها: قصه كودك، مزرعه‌ی گندم،  
[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ محمد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 37 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

دوستای خوبم سلام
من سید محمد ، متولد بهمن 1383هستم و الان دوره پیش‌دبستانی را در مدرسه مفید می‌گذرانم. من مدرسه مفید را خیلی خیلی دوست دارم و به نظر من بهترین مدرسه دنیاست چون مربیهاش خیلی خوب و مهربون و دوست‌داشتنی هستند. و عمو مهرآزما بهترین و مهربونترین مدیر دنیاست.
خوشحالم كه وبلاگ منو می‌بینید لطفا بازم به من سر بزنید.
دوستون دارم

با این دو دست كوچكم
دست می‌برم پیش خدا
با دل پاك و روشنم
دعا كنم دعا دعا
آهای خدا خدا خدا
بشنو دعاهای مرا
دعا برای مادرم
دعا به شادی بابا
به خانه‌ها صفا بده
به جان ما وفا بده
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
گالری تصاویر تماس با ما
E-Mail Someone!
لطفا نظرتونو برام بنویسید خوش آمدید

>
set as your home page

JavaScript Codes

دریافت كد بازی آنلاین تصادفی

كد عكس تصادفی

سایت بهاربیست

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس